در جمعی نشسته بودم که تنها موی سیاه از آن من بودو باقی اگر موهایشان سپید نبود ، لا اقل چین وچروک پوست ورنگ جو گندمی موهایشان گواهی کهولت سنّشان را ندا می داد .گاهی دقّت که می کردی آهی از ته دل می شنیدی که یکی از همین بزرگواران سر می داد و اندکی تعمّق در این آه این مطلب را القا می کرد که شاید هر یک خود را نفر بعدی می پندارند که بر روی سنگ غسالخانهانتظار پوشیدن لباس آخرین را می کشند و صحبت هایشان تنها بهانه ایست برای پنهان کردن این واقعیت . ولی اگر کمی عقب تر را مرور کنیم ( حدود بیست روز قبل ) خواهیم دید که نفر بعدی بودن به موی سپید و شکستگی و عدم توانایی جسمی منحصر نیست ؛ بلکه آنکه موی سیاه داشت و نیروی جوانی نیز از این قاعده مستثنی نشد و شاید همین نفری که تنها سیاه موی حاضر در این جمعِ در انتظارِ تشییع هستنیز نتواند این جمله را به پایان برد و در انتهای آن نقطه پایان را بر صفحه سپید کاغذ سیاه کند . این نقاط به عقیده ای وجود دارند بر روی سپیدی کاغذ منتهی بالقوه ؛نیرویی لازم است واسبابی تا چنین نقاطی را از سپیدیبه سیاهی بدل کنند ؛زیباتر بیاندیشیم : می توان این کاغذ سفید را دل آدمی پنداشت و نقاط را هر آنچه بر این دل ان شاءالله سپید می نشیند . کاش بتوانیم قدر امانت را بدانیم و خیانتی در آن روا نداریم و این دل را اگرچهمثل روز اولش نه ، بلکه مثل روز ازلش حداقل فارغ از نقاط و خطوط سیاه به صاحبش باز پس دهیم. به امید نزدیکترین لحظه ظهور یار و آن دلدار ...